تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خاطرات من

چهارشنبه سوری

 

                     

به سلام بروبچ خوب . من اومدم . نمي دونين امروز تو مدرسه چه خبر بود . من و دوستم نسرين و مهشيد درست از جلوي چشماي معاونامون كلي مهمات چهارشنبه سوري و ردوبدل كرديم . من نيم كيلو اكليل و نيم كيلو نقره خريده بودم و نسرين كپسول مپسول و چه مي دونم از همين جور چيزا . من همه رو كه نه نصف شو تو ضرف غذام ريختم دادم نسرين . نسرين هم هرچي داشت ریخت تو ظرف غذای من   . اونم در حالي كه ناظم مون هفته ي پيش چند تا از بچه هارو كه يگارت آورده بودن از مدرسه اخراج موقت كرد . البته مام جانب احتياط رو رعايت كرديم و تو ظرف غذاهامون كلي برنج ريختيم . ولي اگه يكي اشتباهي ظرف غذام رو از توي كيفم بر ميداشت مي ذاشت تو دستگاه غذاگرم كن مدرسه من اولين كسي بودم كه در مي رفتم . خلاصه همه چيز به خير و خوشي گذشت ولي قرار شده نسرين فردا بقيه ي محموله رو بذاره توي ظرف غذا و برام بياره .

خواهر بزرگم امروز از مشهد اومد . با رفقاش رفته بود عشق و حال مشهد .ولي از دستش تاراحتم . قرار بود برام چاقو ضامن دار بياره . ولي دست خالي برگشت .و گفت جلو استاداي محترم نمي شد بگه اِ اِ آقاي داداشي يه ديقه وايسا واسه شرر چاقو نخريدم . مي گه آخه هرچي باشه من خير سرم از ائن بچه مثبت هام ها (توصيه به برادران و خواهراني كه اين مطلب رو مي خونن ، همون بشنو ولي باور نكن خودمون ) يه خبر خوش ديگه . من دو هفته ديگه قراره برم كربلا . ياد همتون هستم . البته ..... شرط داره . نظر بذار تا ياد تو هم باشم .

راستي من و نسرين يه كاسبي جديد راه انداختيم :

 فروش اينترنتي انواع مهمات و تنقلات چهارشنبه سوري 

 تحويل در محل ، با حداقل هزينه .

(خريداران محترم دقت نمايند اجناس خريداري شده درون ظرف غذا تحويل داده مي شود . لطفا از آن به جاي غذا استفاده نفرماييد . )

در هنگام خريد به نام و نشاني و مارك آن توجه فرماييد .

 هرگونه كپي برداري پيگرد قانوني دارد . توجه :

 دور از دسترس كودكان و اطفال زير چهارده سال نگهداري شود .

قيمت : زرنگي؟نظر بذار تا بگم

از خريد شما متشكرم

شركت : شرر ۳۳ مهشید خره. نسرین دیوونه .

 قربون همتون .

 شراره 33 نامردي نظر نذاري .

ببین نظر نذاری هرچی دیدی از چش خودت دیدی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 9:14  توسط شراره  | 

داستان

سلام به برو بچ عزیز : این یه داستانه که تازه شروع به تایپ کردنش کردم . گفتم بزارم تو وبم تا شمام نظرتون رو راجع بهش به من بدید .

 

                     

 

-   نيلوفر ، صداي اون لعنتي را خفه كن . ديوانه ام كرده . كيه ؟

-   يكي از دوستامه

-  چرا جواب نمي دهي؟

-  باهاش قهرم . الان سايلنتش مي كنم .

آرام و زير لب گفتم : «كثافت ديگه چي مي خواي از جونم؟»

گوشي را سايلنت كردم و اشك هايم را پاك كردم . ولي انگار احسان دست بردار نبود . اس ام اس زد :«نيلو تو را به خدا جواب بده . برات توضيح مي دم . تو را به خدا دلم را نشكان . جواب بده» سريع اس ام اس اش را پاك كردم . دوست نداشتم سميرا از دستم دلگير شه . براي هزارمين بار توي اين دو سه روزه زنگ زد و من دوباره جواب ندادم . آخه ديگه چي مي خواهد از جون من ؟ مرگ يه بار شيون هم يه بار . مي روم بيرون و باهاش حرف مي زنم . اين عوضي دست بردار نيست . يواشكي طوري كه سميرا چشماي پف كرده ام را ببيند به دستشويي رفتم و صورتم را شستم . توي اينه به خودم نگاه كردم و هر چي فحش بلد بودم بار خودم كردم كه به اين مرداي نامرد اعتماد كردم . چه قدر خر بودم من – اه لعنتي . دوباره زنگ زد . شالم را سرم كردم و بيرون زدم . سميرا گفت : « كجا خانوم خانوما ؟ ساعت 11:30 شبه . »

-  مي روم خانه ي مريم اينا . شب را هم انجا مي مانم . نگرانم نشو .

-  باشه . پس فقط ( اهي كشيد و ادامه داد) گوشي ات را هم با خودت ببر .

-  باش . خداحافظ.

داشتم مي رفتم سمت پارك كه دوباره تلفن زنگ زد . جواب دادم .

-  نيلوفر ؟ خودتي ؟ واي ... سلام . چه عجب بالاخره جواب دادي .تو كه من و كشتي دختر . معلوم هست يك دفعه چت مي شه ؟ نبايد بدونم يك دفعه چرا جوش اوردي و مي خواي به هم بزني ؟»

جوابش را نمي دهم تا خودش خسته شه و دل بكنه .

-  جواب من را نمي دي. هان ؟ اگه جواب ندي پا مي شم مي يام دم در خونتون تا جواب نگيرم ولت نمي كنم . من را سر كار گذاشتي ؟

نه . من جواب نمي دهم . ولي نمي توانم جلوي سيل گريه هايم را بگيرم .

-  خب . قبول . تو يك چيزي ديدي كه نبايد مي ديدي . ولي حاضر نيستي صبر كني ببيني راجع بهش توضيح دارم يا نه ؟ به خدا هيچي بين ما دو تا نيست .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 11:33  توسط شراره  | 

 

                      

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

ولي حيف كه من زاده ي امروزم

خدايا محبتت فردا است

چرا امروز مي سوزم ؟

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:30  توسط شراره  | 

   

                  

                           

عشق يك حس است و جدال يك قانون

پس عشق جو باش و قانون شكن ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:29  توسط شراره  | 

                                  

تو نيستي كه ببيني ...

تو نيستي كه ببيني

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است .

چگونه عكس تو در  برق شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است

هنوز پنجره باز است

(انگار) تو از بلندي ايوان به باغ مي نگر ي

در قضا ‌، چمن ها و شمعداني ها

به آن ترنم شيرين

به آن تبسم پر آفتاب مي نگرند

تمام گنجشكان

كه در نبودنت تو را به باد ملامت گرفته اند

تو ر به نام صدا مي كنند

هنوز  نقش ترا از فراز گنبد كاج كنار باغچه

زير درخت ها لب حوض ، درون آينه ي پاك آب مي نگرند

تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من

چه نيمه شب ها كز پاره ابر هاي سپيد تو را چنانچه دلم مي خواست مي سازم

چه نيمه شب ها كه ابر بازيگر

هزار چهره در هر لحظه مي كند تصوير

به چشم زدني، ميان آن همه صورتت تو را نشناخته ام

به خواب مي ماند ، تنها به خواب مي ماند ...

چراغ وآينه بي تو غمگينند

تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار

به مهرباني يك دوست از تو مي گويم

تو نيستي كه ببيني چگونته از ديوار جواب مي شنوم

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه در اين خانه است غبار سربي اندوه ، بال گسترده است

تو نيستي كه ببيني دل رميده ي من

به جز تو ياد همه چيز را فراموش كرده است

غروب هاي غريب ، در اين رواق نياز

پرده ساكت و غمگين است ، ستاره بيمار است

دو چشم خسته ي من در اين اميد عبث ، دو شمع سوخته جان هميشه بيدار

تو نيستي كه ببيني ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:29  توسط شراره  | 

     

 

از ميان كساني كه براي دعاي باران به تپه ها مي روند

تنها كسانيكه  با خود چتر مي برند به قدرت خدا ايمان دارند
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:28  توسط شراره  | 

دلم براي ديدن رويت هميشه مي كند فرياد

به ياد اولين ديدار كه مهرت بر دلم افتاد

دلم در دوريت مي كند فرياد

دوستت دارم اي خيال لطيف . دوستت دارم اي اميد محال
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:27  توسط شراره  | 

 

زندگي سخت نيست ما سختش مي كنيم ...

 

دل ها تنگ نيست ما تنگش مي كنيم ...

 

عشق قشنگ نيست ،‌ ما رنگش مي كنيم ...

 

دل هيچ كس سنگ نيست ما سنگش مي كنيم ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:27  توسط شراره  | 

اگر تقصير تو را افزود من ساخت سلام

 

نامه اي دارم از فاصله ها

 

چند شب بود كه در خواب تو را مي ديدم

 

خواب مي ديدم كه فراري هستي

 

مي گريزي از شهر

 

پاسبان ها همه جا عكس تو را مي گويند

 

جارچي ها همه جا نام تو را مي خوانند

 

در همه كوي و گذر قصه ي تعبير تو بود

 

مردم و تير و تفنگ ، اسب ها چابك

 

متهم : قاتل گل ها ي سفيد

 

جايزه : يك گل رز

 

و تو مي داني من عاشق گل هاي رزم

 

دوست دارم بنويسي به كجا خواهي رفت

 

مردم شهر چرا در پي تو مي گردند ؟

 

نگرانت شده ام

 

بي جوابم مگذار

 

پشت پاكت بنويس : متهم قاتل گل ها ي  سفيد

 

تو كه مي داني من عاشق گل هاي رزم

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:25  توسط شراره  | 

خستگی

                      

 

نمي دانم با كدامين قلم بنويسم كه دريابيد چه در دلم مي گذرد . نمي دانم با كدامين عطر آغشته اش كنم كه اندكي به حال و روز من نزديك شويد . نمي دانم با كدامين زبان بگويم در دل بيمارم چه آشوبي برپاست . نمي دانم چرا نقاب خنده از روي صورتم كنار نمي رود تا حقيقت چشم هاي سرخم را ببينيد . نمي دانم چرا هيچ كس مرا در نمي يابد . نمي دانم شايد مشكل از من است كه در اين دنيا هيچ كس غم دلم را نمي بيند . نمي دانم چرا تا كنون كسي نتوانسته از پس خنده هاي تهي و پوچم چهره ي زار و بيمارم را ببيند .نمي دانم چرا اطرافيانم مرا دختري سرخوش و خندان و سرزنده تصور مي كنند . آيا آنها اشك هاي نيمه شب مرا ديده و سپس اين طور قضاوت مي كنند ؟ نه .... نه . چطور ممكن است كسي آن حال زار و پريشانم را با چشمان خود ببيند و بعد مرا شاد تصور كند . نمي دانم چرا از كودكي هرگز احساس واقعي خويش را به كسي نشان نداده ام . نه اين كه بگويم از همان بدو تولد خسته دل بودم  بلكه مي گويم هرگز آن چه را كه دل خسته ام مي گفت مستقيم و بدون تحريف بر دروازره هاي دهان جاري نكردم . هرگاه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم ، خود را آرام نشان دادم . هرگاه از اشك چهره ام در هم مي رفت ، به زير پتو پناه مي بردم و خود را به خواب مي زدم تا كسي چشمان پف كرده ام را نبيند . هرگاه از خستگي پ‍ژمرده مي شدم خود را شاداب مي نمودم . علتش را مپرس كه قادر به پاسخ گويي نيستم . آخر من از كجا بدانم چرا هيچ وقت با صداي بلند گريه نكرده ام . آخر از كجا بدانم چرا نخواسته ام كسي نه خنده هاي واقعي ام را ببيند نه اندوه واقعي ام را . انگار همه چيز را پشت پرده ي دروغ مي خواستم . مي خواستم وقتي از غصه و ناراحتي دارم جان مي دهم بلند بلند بخندم تا كسي نفهمد كه چه مي كشم . شايد هم دلم مي خواست خودم را هم گول بزنم و با اين قهقهه هاي بلند به حتي كوچكترين سلول بدنم هم بگويم : تظاهر كن شادي تظاهر كن . شايد هم مي خواستم آن سلول كوچك را فريب دهم و بگويم : كه گفته است من غمگينم ؟ ببين دارم مي خندم نگاه كن چقدر شادم .

آري اين حقيقتي است در مورد من اي غريب آشنا  كه در حال خواندن واقعيت ها هستي . اين حقيقت درون من است . هرگز مرا شاد تصور مكن . چراكه هرگز طعم واقعي آن را نچشيده ام . باور نداري از آن سلول كوچك هم مي تواني بپرسي. به تو خواهد گفت كه هميشه ديگران را به خنده انداخته ام . به تو خواهد گفت كه نمكدان كلاس هميشه من بودم . شايد اين را هم بگويد كه خود هرگز از ته دل نخنديده ام . خواهد گفت كه تمام سعي ام را كرده ام كسي از ناراحتي هايم اندوهناك نگردد. به تو مي گويد چقدر به او دروغ گفته ام . ولي هر چقدر هم كه هر كس را با خنده هاي دروغينم كلاه گذاشته باشم ، اين را از اعماق وجودم حس كرده ام كه سلطان قلبم را نمي توانم فريب دهم . خود او احساس را برايم معنا كرده . خود او مرا به اشك و خنده وا مي دارد . سر او را شيره ماليدن كار من نيست . چند باري سعي كرده ام احساس واقثعي خود را براي لحظاتي آشكار كنم ولي اطرافيانم انگار به چهره ي درهم من عادت ندارند  و مرا با سوالات مزخرف خود كلافه مي كنند . : شراره چي شده ؟ شري با كي دعوات شده ؟ شراره جون كسي بهت چيزي گفته ؟ چرا اين قدر گرفته اي ؟ شري چرا توي تاريكي نشسته اي ؟ شراره ...شراره ... شراره.... – واي ديوانه شدم . كلافه ام كرديد . نمي توانيد تاب چهره ي مرا بدون نقابي دروغين بياوريد . نه . ديگر نمي توانم درستش كنم . رهايم نمي كنند تا پاسخ حقيقي را نگيرند دست بردار نيستند . ولي من چه جوابي به آنها بدهم ؟ بگويم من همين ام كه مي بينيد؟ شراره ي ديگر ، شراره ي شاد و بي خيال دروغ است؟ بگويم از ابتدا همين بوده ام ؟ با شناختي كه من از آنها دارم ، قرص ضد هزيان در گلويم فرو مي برند و مرا پريشان احوال مي نامند و پشت سر ديئانه خطابم مي كنند . مي بينيد من نمي خواهم اين گونه باشم خودتان مجبورم مي كنند .

نگوييد چرند است . شب عاشورا تاسوعا امتحان كردم . هزاران درد و مرض به من چسباندند . حالا خوب است آن شب ها بهانه اي براي ناراحتي داشتم و اين گونه متهم مي شدم . و تازه آخرش هم جز ابله ترينشان كسي باور نكرد كه براي اين شب ها عزادارم . هر چند دليل واقعي اش هم كم و بيش همان بود ولي مهم اين است كه آنان كه خود را دوست و آشناي من خطاب مي كنند طاقت چهره ي عريانم را ندارند ، حتي ... حتي ديگر اين نقاب جزئي از چهره ام شده است و جداشدني نيست .حتي اگر به طور كامل آن را بركنم يا پوستم همراه آن خراشيده مي شود و يا قطعاتي از آن بر صورتم باقي مي ماند . حال يك چيز را به خوبي مي دانم . هرگز نخواهم توانست احساس واقعي ام را اگر هم بخواهم كه مي خواهم براي كسي توصيف كنم . مگر اينكه ... مگر اينكه طرف مقابل هم نقابي مشابه چهره ي دروني من تظاهر به شادي كند . جمله ي زير را يكي از دوستانم كه از وجود نقابش خبر دارم با پيك باد برايم فرستاده بود . هرچند  نقابش با مال من تفاوت بسيار دارد ولي...

هميشه كسي كه از همه بيشتر مي خنده غمش هم از همه بيشتره .

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 13:25  توسط شراره  |